به دلتنگــــــی هایم دست نزن√


به دلتنگــــــی هایم دست نزن√

..::سرباز چشم های توام::..

همین کافیست

که در شهری زندگی میکنم که برای پاکی چشم های مردمانش باید دعا کرد.

دعا کرد که باران رحمتش بیاید و آسمان دل هاشان را آبی کند!

 که به جای هوا دلها بسیار آلوده ست ، و غبار گرفته .

دلم گرفته از رفاقت هایی که ندیده ام.

از لبخند های که مصنوعی ایست.

از جهنمی که نام دیگر زمین است.


دلم گرفته از روزگار بی مولا که اکسیژن هم  فروشی شده!

اینجا روزگار بی تـــو ستـــ مــولا ...

حرف هایم در گلویم مچاله شده.


دلتنگ استادم هستم  - آن سیّد بزرگـــوار -  که هرچه دارم از او دارم و ،

چندی ست از او بی خبرم.

و از همه سخت تر....

دلتنگ سحر های حرم علی ابن موسی الرضایم.

دیوانه ام کرده این دلتنگی ها ...

خدایا

تو محافظ بنده ات هستی،

این دلهر ه  و دلتنگی ها را از من بگیر...

 

الـــی نوشت..

 -امشب پا به پای اشک های همسر شهید بابایی از ته دل اشک ریختم...

اشک ریختم بر غفلت خویش که در وجودم ریشه دوانده. وبه قول یه دوست "امشب از ته

 دل برای بی بابایی ها  اشک ریختم و این دومی جانسوزتر بود."

 
- بوسه بر دستان دعایتان...

                                  همین - یا علی داداش!

 

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

 امشب دلــم   کمـــے  غزل  عاشقانه  خواستــ

شعــــر ے   به وسعت  قلمـــــے  شاعرانه  خواستــ

 

 شاید  حضور  روشن   عشـــق تـــو   شد   دلیــــل

 وقتـــے  که شمع سوخت و کسب اجازه خواستــ

 

   یک  حافظ   و دو  شاخـــه  گل  اطلســـے  و  هیــــــــچ

   مـــن بودم و دلــــے که تـــــو  را  عاجـــزانه خواستــ

 

  فالــــی  زدم  بــــه  یـــاد  تـــو  و روی مـــــــــاه  تــو

  حـــافظ چو لب گشود دلـــــم یک بهــــانه خواستــ     

 

 حضرت  معشوق  فرستاده  تـــو را  از میان  شعر و  غزل...

   دلــم  دوبــــاره  میــــــــلاد   عاشقــــانه  خواستــ..!!

 

الــــــــے نوشتــــ ::...

 

- ‍پنجره ای کافیست برای من، برای تو، برای دیدن خورشید ،روشنی به درون خواهد

رسید  از نردبان اعتماد...

من پرده ها را کنار زده ام تو پنجره را بگشا ،می خواهم عاشقانه زندگیم را بسرایم

تــــو آهنگش باش ...

- این روزا دمخور یه دوست مهربونم، یه   نازنیـــن رفیــق  که خط زده

همه ی تنهایی هامو...

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

   بــاران  که میبـــارد  خــدا   را  بیشتـــــر  حس میکنـــی...

             

           بــاران  نقطـ ـ ـ ـه  چیـ ـ ـ ـن  اســت  تــا  خــــدا...

 

                                         ( حس میکنــم تو رو )

 

باران میبـارد و من سرمست شعــر های تـو، سرمست ِایــاک نستعیــن

خـواندن های تو..  میخوانم دلم را به اسم تو  که دلم  آرام  گیرد ، کـه حتـی یاد

تو آرامش  قلب هــاستـــ...

 

** یــا  انیــــــسُ  مــــــن  لا  اَنیــــــــس  لـــــه **

 

الــی نوشتــ  ::..

 

- جــاده ها از پاهایم خستـه اند  از بس که  رفتـم و نرسیدند.از بس که گفتم و.....

دلـم به گلایه  نمیــرود  که هــرچــه  گلایـه هست از دلــــم هست...

 

-دلم  آرام است مثـل مریـم های نشستـــه در گلــدان ..دوست دارم این آرامش 

ِسحرگاهانـم را   ..و ایــن ها همـــــــه  نــــاز شَست  مهــــربــــانــی  های تــو ستـــ...

 

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

تنهــا  و  تنهـــــا   و  تنهــا....

و تنهــا  "خــدا" می داند  امشبــ  چـــه  در  دل  تنگـــ  ِ مـن می گــــذرد ....

تنهــا  خــدا ... 

و جــــز  او  هیـــچ  پنــاهی  ندارم . 

و  جـــز  او  هیــــچ  امیــدی...

 

 

-در نیمه شب برفی » 

دلتنگی های  آدمی را باد , ترانه ای می خواند
رویا هایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند...  : مارگوت بیکل

 

پ ن..

می گفت : چقدر خوب است گمان کنی اولین عشــق کسی هستی ٬ گل سرخش!

این روزها چنین اتفاقی نادر است ... اما گمان این حس هم مثل خودش زیباست . و من چیزی نگفتم !...

 

- وقتی صامتی ٬ تک و توک از تو می پرسند که چرا ساکتی . وقتی حرفهـــایت به راه

می شود ٬ کسی وقت ندارد . مانده ام چه کنم ؟

                            

       همین-یاعلی.

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

       باز آمدم  از  چشمـــــــه ے خوابـــــ

 

               کــــوزه ے  تَــــــر در دستـــــــــــــم

 

                مُـــرغـــــــــــانـــی  مـــے خــوانــنـــد

 

       نیلـــــوفــــر  وا مـــے شـد

 

            کــــوزه ے  تَـر بشکستــــــــــم

 

در بَستــــم....

 

         و در ایــوان ، تمـــاشــــا ے  ِ تـــــــــو  بنشستــــــــــــــم

 

    

     بـــاد مـــے رفتـــــ  بـــــه   ســـر وقتــــ  چنــــــــــــــار...

 

         مـــن به ســـر وقتــــــ  خــــــــــــدا مـــے رفتـــــــم..

 

پ.ن:

-امروز هویجوری دلم هوای سهراب کـــرد.

 

- شاید چنـــد وقتــی تا اطلاع ثانـــــوی تعطیــــل باشیم!

         

            به دل می سپـــارم تــــو را تــا نمیــــرم..

 

همین _یا علی.

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

دیگـــر دو زار هم نمی ارزد، وقتی با چشمهــــــایتـــــــ 

آدم هایی را میبینی که دو رو  دارند و روی بدشان همیشـــــه نصیب تــــو میشود .

دیگـــر رفاقتــــــ دو زار هم نمیارزد  وقتـــی میبینی تــــو   نادیده گرفته میشوی...

حتــی وقتی چیزی برای دیدن نیستــ! 

اسم این آدم ها را میگذارم آدم هــای دو زاری! 

نه در دل جا دارند ونه در ذهــن.

زمان که بگذرد به فــرامــوشی مطلق می رسند و هیچــــــــکس 

یادی از آن ها نمی کند،

این آدم ها عادت دارند به بی معرفتــی ، و خنجــــر  از پشت زدن..

این آدم های دو زاری! 

 

پ.ن:

-تمام لبخنــــــد هایی را که از تو به یادگار مانده است قاب کرد ه ام

و کنار عکـــس هــای یــادگــاریتــــ که هنوز ظاهر نشده اند گذاشته ام

تا بدانی من از این انتظار میمیرم..

 

- آوارگــی کـــوه  و بیــابــانمــ آرزوستــ ....

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

عشق را

با عین و شین و قاف

با خود شما

می خواهم

عشق را

بدون شما

بدون عدالتتان

بدون قداست

هرگز .

پس

 لطفا بگذارید تا بدانند که

"عاشق شما هستم  مولا "

 

 

پ .ن : دلم هوای مشهد داره ...

دلم می خواد کنج خلوت صحن انقلاب بشینم و دلتنگی هامو بشمرم .

دلم لک زده واسه یه لحظه نگاه به خادمای حرم...

به قول "هر شب تنهایی "  : باید پناه ببری ...

 

-برداشت آزاد..

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

دو سال پیش در چنین روزی.....حالا یه دو ماه اینور و اونور..!!! در یک روز پاییز که درختان

کوچه "جهان آرا "  به زردی میگروختند سر کوچه منتظر تاکسی بودیم...که بالاخره  یه

تاکسی قدیمی کُپ! زوار در رفته ای محبتش را از ما دریغ نفرمود و جلو پای ما ترمزید!

ما هم بی حوصله سوار سالار زرد رنگ آقای رارنده شدیم، به محض اینکه در ماشینو

بستم راننده گفتش: سلاااام !

من بی حوصله و با تعجب از تحویل آقای راننده گفتم سلام،اینو که گفتم با کمی تردید

برگشت عقبو نیگا کرد...

چند ثانیه بعد....

عصر پاییزیتون به خیر!

گفتم نخیر طرف خیلی خوشحاله!با حرص وکمی بلندتر گفتم عصر شمام بخیر!!

ایندفه از توو آیینه میخ شد نگاهی اندر سفیهه ای به ما نمود ،توو دلم گفتم عجب

غلطی کردماااا...

در همین حین همون صدا گفت ....اینجا تهران،  صدای ما رو از رادیو جوان میشنوید!!!!!!!!!!

آب شدم و رفتم زیر صندلی های ماشین....

خنده دار ترین سوتی بود که تا الان دادم!..

************  ********************

بعدن نوشت...

اول ببخشید که مدام قالب عوض میکنم.قالب قبلیم سایتش فیلتر شده واسه همین وبلگ و کامل باز نمیکرد از برای همین در پی خانه ای جدید میباشیم.

 

0- یه تیشرت اسپرت خریدم روش کلی مارک نایک بود ،پشت یقشو نگاه کردم زده بود تولیدی برادران عباسی!!!!ابله

1-رفقا که تشریف میاریدو  قدم بر دیده منت میزارید، اگه شمام سوتی موتی دارین بگید(توو کامنتا) تا لذت ببریم دور همی!!

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

-من دلــــــــــم برای آن شبـــــ قشنـــــــگ

من دلم برای جــــاده ای که عاشقــــانه بود

آن سیاهی و سکوت

چشمکـــ ستـــاره های دور

من دلـــم برای "او" گرفته است...

 

لرزش دستانم با پیرمردی برابری میکند که جسمی کهن سال دارد

امشب روحم صد سال را رد کرده است . . .

الهام- 22/10/90

 

 

 

                              ღღღ

- من ، تو ، ما...یادت هست..؟؟ تمام شد...

حالا: تو ، او ، شما- من هم ب سلامت...


 - به قول "حسرت" مُردن یعنی اینکه از یادش بروی..همیشـــه نباید زلزله بیاید که ویــرانی را

ببینی...همین که تو را نبیند..اصلا انگار نه انگار "تویی" بوده ...یعنی ویرانی.وحالا ویرانم..!  

 

- حال دلم خراب است.اگر دیر جواب محبت هایتان را میدهم به دل دریاییتان بگذرید.برای دلم دعا کنید..

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

سجـــاده ام را پهن میکنم کنار پنجره اتاقم، در بستر  ِ بام ِ سبــز  لاهیــــج! ساعت به وقت دلم ، هـــوا

بـارانیست.دلم اشکــ میخواهد و درد و دل کردن. کاش کسی مرا میفهمید. چندی ست از بغض

سرشارم ونباریده ام. با هر بهانه ای بغض بر گلویم چنگ می اندازد این روزها.. یک شانه صبور لازم است

برای تحملاین همه باران- دلتنگ خانه ام.دلم برای کسی و نگاهی مهربان تنگ است که با زیبایی

کلامشمرا در عشقش غرقکند و به قول سهراب دچار آبی دریای بیکران کند .نمیدانم من نابینا شده ام یا

این کسی هاونگاههای مهربان در زندگی ام گم شده اند..!!

.

.

....ساعت به وقت دلم، شوق پریدن- سجاده که پهن است و گل مریمی که پدر آورده در دستان

سجاده. عطر خوشش پیچیده در آغوش اتاق... دلم قدری آرام تر شده است. سوره ی قدر میخوانم.. 

حافظ در دستم-

لب میگشاید.:    

شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنان /   که ب مژگان شکند قلب همه صف شکنان.

مست بگذشت نظر بر من درویش انداخت....

دلم لک زده برای شیراز..

  این نوشته هم خوب نشد.خیلی وقت است که دیگر خوب

نمینویسم. ..

! لحظاتم پُر شده از اندوه - یا به زنگار غمی آلوده ست.

دلم به گلایه نمیرود که هرچه هست گلایه از دلم هست که اصلا با من کنار نمی آید.

اشک بر صورتم لبریز است.. بهار غمهایم را آب میدهم...و صدای اذان می آید...

                       این روزها اگر مجالی بودو دلتان راه داد کمی التماس دعا.

برای همسایه های کوچه دلتنگی ام حافظ گشوده ام .حضور روشن شما باشد دلیلش ..در ادامه مطلب...

 

 میسوزم از فراقت روی از جفای بگردان/ هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان/ای نور چشم مستان در عین

انتظارم/  چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان (حافظ گشودم برای تو - سنگ ترین قلب دنیا)...


ادامه مطلب
خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

 زیبـــا سلام ...

زیبا هوای حوصله ابری ست

         چشمی از عشق ببخشایم تا رو به آفتاب بشوید دلتنگی مرا.

زیبـــا...

      هنوز عشق در حول وحوش چشم تو میچرخد.

از من مگیر چشم..

دست مرا بگیر وکوچه های محبت را با من بگرد.

زیبـــــا...

زیبا کنار حوصله ام بنشین..

بنشین مرا به شط غزل بنشان.

بنشان مرا به منظره عشق.

بنشان مرا به منظره باران.

بنشان مرا به منظره رویش.

من سبز میشوم

زیبـــا....

  آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم.

 چشم تو شعر

  .چشم تو شاعر است.

      من دزد شعرهای چشم تو هستم

 

                              ღღღ


 این روزها و شبها ، دلم با من کنار نمی آید.. تنها سازی که مینوازد برای خودش - ساز مخالف است !

چقدر زندگی کردن ونفس کشیدن با دل خوش سخت شده..

-سهراب :  آبجی*؟!  دل خوش سیری چند..؟؟؟

 

*این کلمه از خزعبلات نویسنده ناشی ست!!

- .اونایی که رادیو جوان گوش میدن حال این متن رو میفهمن..


- . دستم به نوشتن نمی رود. وگرنه می نوشتم .... این روزها کبوتران دلم نامه رسان های لجوجی شده

اند. کنار پنجره ی دلم می نشینند و تنها نگاه می کنند به گذر روز و شب و لحظه .

حرفی ازنوشتن دلتنگیهایم نمی شود . باید فکری به حال این واژه های بی پناه کرد..

 

 


ادامه مطلب
خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

با من چه کار می کنی حضرت معشوق

رفیقانم یک به یک خنجر به دست از پیشم می روند

بی انکه بدانند دوستشان دارم

با من چکار می کنی

حالم خوب نیست

به همه دروغ می گویم

نمازهایم یک در میان قضا است

حالم خوب نیست استادم از من دلگیر شده

راهم را گم کرده ام

با من چکار می کنی......؟

با من چکار می کنی؟
 
بگذریم از دلتنگیهای گذشته که ناگهانی بر دلم هوار میشود
 
دلم میخواهد مثل گذشته باز سبز شوم...بگذریم از سپاه کفری که در دلم بیداد می کند

از پرنده های ابابیلی که نمی دانم چرا دیر کرده اند

از اینکه کسی  به فکر گل های باغچه نیست...

که این دیوانه در فکر شفا نیست

که هر چی هست اما بی وفا نیست

حالا خودت می دانی و این دل بی کس من اگر همه مرا رها کنند می دانم که تو پای من می مانی

می دانم بد کرده ام

می دانم گناه کرده ام می دانم

اما می خواهم به خودم برگردم

حضرت معشوق

با من...

با من که دیوانه ی توام

با من که پشیمان

با من ...

چکار می کنی؟  دلم میخواهد مثل گذشته باز سبز شوم...

و سبز میشوم باز در نگاه ِ دوباره تو.



خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

پای چشما هایم گود رفته و سیاه شده..

دکترم می گوید بخاطر توست.

پدرم می گوید بخاطر نماز ها یم است که دیر می خوانم!

و مادرم...

و تنها مادرم است که غصه ام را می خورد.

جسمم شکسته است و روحم پر از خراش.

راستی!

 عاشق نمی شوم دلواپسم مباش..

.................

 

چشم هایت چه بلای سر من آورده است

که بی چشم هایت زندگی بی معناست

شده است بدانی من چه دردی می کشم؟

که تو دنیای منی و من در دنیای تو هیچم

تو حق داری عاشق شوی هر چند من بی تو می میرم

چشم هایت سبزند بی مهابا

و چشم ها ی من بی وقفه می بارند

تو هوای رفتن داری

اشک های من هم جلو دارت نیست

تو عاشقانه بخند

چه غم از چشم های من......

 

  ღღღ             ღღღ

دلم  


آرام ...


گوشه ای نشسته و رویاهایش را به خاک میسپارد...

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

زانو بغل کرده٬  تکیه می دهم به دیوار.

 کاش کسی دستم را می گرفت به دلگرمی.

کسی می پرسید خوبی ؟ کسی سهم دلواپسی هایم را خط می زد و به جایش یقین می کاشت.

 هوای دلت را دارم٬ هوای دلم را داری؟ کاش یک نفر هم کمی برای دل آشوبی این روزهایم

با من حرف می زد. چراغ ها را خاموش می کنم. تنهایم ... و در سکوت و تاریکی می خواهم آواز بخوانم. تمام جهان در قلب من می تپد حالا ...

  وقتی می آی صدای پات٬ از همه جاده ها می یاد / انگار نه از یه شهر دور٬ که از همه دنیا می یاد/ تا وقتی که در وا می شه٬ لحظه دیدن می رسه/ هر چی که جاده است رو زمین ٬ به سینه من می رسه ...

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |

گفتم« بدوم تا تو-همه فــاصله ها را»

      تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون ایینه پیش تو نشستم که ببینی ...

    در من اثر سخت ترین زلزله هارا ..

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

  از بس که گره زد به گره حوصله هارا

ما تلخی ٍ نه - گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بلـــه ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق ِ من از عقل میندیش.

بگذار که دل حل کند این مساله هارا

(محمد علی بهمنی)

 

 

ღღღ             ღღღ            

خدمت رفقا و کبَری و صغَری و عرفا وفضلا عارضم که به علت قاط زدن سیستم بنده حقیر؛ نمیتونم کامنتهای صفحه وب دوستان رو باز کنم..لذا اگر که تا کنون خدمت نرسیدم زین سبب بوده و حمل بر بی معرفتی ما مگذارید..

خط خطی شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ /به دست: الــی/ راوی / بگذار دلت بگوید و دستت بنویسد() |


Design By : Night Skin