●●● به دلتنگــــــی هایم دست نزن √

..::اینک من دخترکی تنها .. در استانه فصلی سرد..:..

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق...!

 

                                                همش هوس ِ تو رو داره دلم...

 

قول داده ام که دیگر تو را نبینم که دوستت نداشته باشم ، که سراغت را نگیرم که نگویم دوستت دارم...تو آن سو تر ...این همه حرف، این همه اتفاق ، این همه بیرحمی، این همه روزهای تلخ ، این همه تنهایی  و سکوت را میبینی و دم نمی زنی..بهتر بگویم به روی خود نمی اوری!

پرونده 92 را امشب کنار همین بغض های شبانه ام میبندم ، تو را هم میگذارم لابه لای  همین سطرهای حسرت و دلتنگی ام تا به یادگار بمانی..دیگر هم سراغی از این یادگاری نمی گیرم.

میخواهم پوست بیاندازم...میخواهم برای همیشه از تو عبور کنم. همانی که تو میخواهی.

 تو مانند روزهای داغ تیرماه، بیرحمانه دلم را می سوزانی.تو چه می فهمی دلتنگی ، غصه.... یعنی چه؟!

به همین سادگی ، به همین سادگی  می شود گذشت از همه چیزهایی که زمانی برایت مهم بودند از حرف هایی که دوستشان داشتی از زمانهایی که عاشقشان بودی از نگاههایی که با ارزش بودند . روزهای اول سخت است ،اما برای ترک هر چیزی زمان لازم است باید ثانیه ها ،دقیقه ها ،ساعتها ،روزها و ماهها بگذرند تا تو کمی آرام شوی فقط کمی آرام  و  تو فکر کن من آرامم ... به این سادگی نیست.گفتنش ساده است!

 

خدای دلتنگی ها پشت و پناهت عزیزکم.

 

خاطرات پراکنده آخر سال

روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند.

شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده توبا خانم است: دراز، لاغر، با چشم‌های ریز بدجنس.

یک‌شنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می‌چرخد.

دوشنبه شکل استاد طالبی است: متین، موقر، با کت و شلوار خاکستری با عطر و بوی سیگار قاطی.

 سه‌شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است.

چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگوبخند است. بوی عدس پلوی خوشمزه حسن آقا را می دهد.

پنج‌شنبه بهشت است و   جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است. مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر می شود، پر از دلهره‌های پراکنده و غصه‌های بی‌دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر...

غریبه اشنا

آدم هایی که شما را ترک می کنند

غریبه هایی هستند که یک روز با شما آشنا می شوند

با حرف های شما

با افکار شما

با دست های شما

با رویاهای شما

با تک تک لحظه های شما

یک روز....

ناگهان حوصله شان سر می رود..

دلشان را...

دستهایشان را..

حرف هایشان را

پس میگیرند و غریبه هایی می شوند

با خاطراتی که پر می کنند

افکارتان را..

دست هایتان را ...

رویاهایتان را

و تک تک لحظه هایتان را

یک روز ناگهان حوصله شما سر می رود

غریبه ای می شوید که خودش را ترک می کند.

 

....

 

                        تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگــــــه..!

 

    » دیگر بانوی هیچ قصه ای نخواهم شد ، که این بانو خود قصه ها دارد....